Print Friendly, PDF & Email
گفت‌وگو با حماسه سازان دوران دفاع مقدس/۱

وقتی به آرامی بندهای کفشش را باز می‌کند، انگار دارد با بندهای پوتینش ور می‌رود. خیلی آرام و دقیق حرف می‌زند. خیلی از نقل قول‌ها و خاطرات را بخوبی به یاد دارد، آنجاهایی هم که شک دارد، قید تردید را می‌آورد. قرار مصاحبه‌مان در دفتر کارش در طبقه هفتم ساختمان شمالی مجلس شورای اسلامی است. یک اتاق با سه میز که یکی از آنها مربوط به سردار کوثری است. روی میزش حجمی از کاغذها و پرونده‌هایی است که نشان از مشغله‌های فراوان او دارد. مصاحبه‌مان سر وقت آغاز می‌شود. از خاطرات کودکی و فعالیت‌های سیاسی شروع کردیم و به فرماندهی او بر لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) رسیدیم. در نهایت هم به روایتی ناگفته از فتنه ۸۸ و حواشی آن رسیدیم.

به گزارش رجانیوز آنچه که در ادامه میخوانید مشروح مصاحبه نشریه رمز عبور با ایشان است:

شما اکنون از سرداران معروف دفاع مقدس هستید. چگونه وارد سپاه شدید؟

ورودم هم به سپاه به‏خاطر حضرت امام بود. امريكاييها، گروههاي چپ مثل تودهايها، چريكهاي فدايي و… خيلي اصرار داشتند كه ارتش را منحل كنند. اما سپاه با ارتش در ابتداي انقلاب متفاوت بود، ارتباط قلبي با امام خيلي مهم بود. من خودم به اين نكته حساس بودم كه حالا كه امام در رأس هستند، بيشتر بتوانم فعاليت بكنم. در همان ايام هم كه كميته مشغول بودم، تصميم گرفتم فعاليتم را گسترش بدهم. يادم هست سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در ۱۶ فروردين سال ۵۸ از هفت گروه مسلح دعوت كردند. ماشينهاي سيمرغ را با كاليبر ۵۰ و دوشكا مسلح كرده بودند، صورتهاي خودشان را هم با پارچه پوشانده بودند در آنجا وجود داشت. همان موقع يك چيزي براي ما مبهم بود البته تا حدي پاسخ سؤالم را گرفتم ولي زياد قانع نشدم كه آن روز براي تشكيل اين سازمان چرا بنيصدر دعوت شد و سخنراني كرد. او كه نه روحيه مسلحانه داشت و نه مبارزهاي كرده بود. بعدها از بچههايي كه در مركزيت بودند، شنيديم كه دعوت او كار بهزاد نبوي بوده است. از همان جا من به كل مجموعه شك كردم و بعدها مشخص شد كه همان فكري كه من در ذهنم ميكردم، درست بوده است.

براي خود من چهره و رفتار افراد يك مسأله مهم بود اما حرف زدن ملاك نبود چون خيليها خوب حرف ميزدند اما عمل و رفتارشان مهمتر است. همان چيزي كه در قرآن هم تأكيد شده كه عمل شما مهم است. اين شك و شبههها پيش آمد تا حدود ۲۰ روز بعد آن جريان كه سپاه تشكيل شد. چون سپاه زير نظر خود امام بود، من علاقهمند بودم كه در آن شركت داشته باشم. به مسجد مسلمبن عقيل رفتم و به آقاي مشايخي كه خدا رحمتش كند و عليرضا موحدي كه شهيد شد، مراجعه كردم. آنها من را از قبل ميشناختند. به آنها گفتم كه من نيمه وقت ميآيم چون ميخواهم درسم را ادامه بدهم. اما ايشان گفتند كه نه، اگر ميخواهد اين طور باشد، پس در همان كميته فعاليت داشته باش و به اين صورت نپذيرفتند. از آن گفتوگو دو ماه گذشت تا اينكه قضيه پاوه پيش آمد كه ديگر ما رسماً وارد صحنه شديم. در اين فاصله دو ماه هم در كميته بودم و هم دنبال اين بوديم كه حضرت امام فرمودند: خودكفايي، پس بايد برويم در جاهايي مثل اطراف تهران يا جاهايي كه آدمهايش فرار كردند، فعاليت بكنيم. چون از قبل الفباي كار را ياد گرفته بوديم، رفتم دماوند و به اداره كل كشاورزي مراجعه كردم و گفتم من آمادگي دارم براي كشاورزي و كار. در آنجا با يكي از بچهها كه الآن سردار سپاه است، سردار شعاعي فرم پر كرديم و بعد از آن قضاياي گنبد و پاوه پيش آمد. رفتيم پادگان ولي‏عصر كه از آنجا اعزام بشويم، گفتند كه چون وسيله نيست، نميتوانيد برويد و نشان به آن نشاني كه ما بعد از آن در سپاه ماندگار شديم.

در پاوه گروهي بودند به نام «دستمال سرخها» كه فرمانده‏شان شهيد «اصغر وصالي» بود. ايشان بچه محل ما بود. يادم هست سال ۵۲ پدرش كه يك موتور سهچرخه داشت، ميآمد در دكان پدر ما و به شاه فحش ميداد. ساواك، اصغر و برادرش امير را دستگير هم كرده بود تا اينكه سال ۵۷ آزاد شدند. حتي تا پاي اعدام هم پيش رفت اما چون نتوانستند چيزي ازش بگيرند، آزاد شد. در همان اوايل ما در مهاباد با هم بوديم.

در مورد دستمال سرخها كمي صحبت كنيد.

دور و بر اصغر وصالي هميشه ۳۰-۲۰ نفري بودند. اصغر هم خيلي بشاش و بامعرفت بود و به تفسير قرآن و نهجالبلاغه (به خاطر آن ۶ سال زندان سياسي) بسيار مسلط بود و هر روز تفسير قرآن و نهجالبلاغه داشت. هيأت به اصطلاح حسن نيت كه دولت موقت تشكيل داده بود، به سد مهاباد ميآمدند و با دموكراتها جلسه ميگذاشتند. همان زمان اصغر خدا بيامرز ميگفت اينها اسمشان حسن نيت است اما «سوء نيت» هستند و عليه نظام كار ميكنند نه به نفع نظام و ايشان يك چريك به معناي واقعي بود.

خاطرهاي از شهيد اصغر وصالي داريد؟

با اينكه ما با هم بچهمحل بوديم ولي زياد همديگر را نميشناختيم تا اينكه بالاخره در جبهه با همديگر آشنا شديم و فهميدم كه اصغر همسايه برادرم است. همراه گروه دستمال سرخها، خانمي بود به نام «مريم كاظمزاده» كه همسر شهيد اصغر وصالي بود. من آن موقع معاون گروهان بودم. از تهران كه حركت كرديم به سمت اروميه، در آنجا خدمت آقاي حسني رسيديم و ايشان براي ما سخنراني كرد و گفت: دموكراتها براي سر من ۲ ميليون تومان جايزه گذاشتند. اما خيال كردهاند، من تا پدر اينها را درنياورم، نميميرم.

صبح كه حركت كرديم به طرف سهراهي نقده، آنجا بود كه واقعاً احساس كردم كه اصغر چه تجارب بسيار عالي دارد. همانجا منتظر بوديم تا چند نفربر و تانك بيايد براي اينكه جلو و عقب ستون را پوشش بدهند تا ما وارد مهاباد شويم چون مهاباد كاملاً دست دموكراتها بود. جلاييپور آن موقع فرماندار بود. با ماشين آمد جلوي ستون ما را گرفت و با يك لحن بسيار بدي گفت: شما ميخواهيد چكار كنيد؟ اصغر هم در جوابش گفت: من فرمانده اين ستون هستم. جلاييپور هم گفت: من هم فرماندار نقده هستم. اصغر گفته بود: ببين اينجا به جاي اينكه كمك بكني، داري سر و صدا ميكني؟ اگر بخواهي سر و صدا بكني، ميندازمت داخل ماشين كه ديگه صدات درنيايد. اصغر ديد نه انگار اين آقا ساكت بشو نيست، به همين دليل او را داخل ماشين برد و نيم ساعت، سه ربعي اونجا نگهش داشت. خب، اين قضايا نشان ميداد كه او با اينكه فرماندار يكي از مناطق جمهوري اسلامي است، اما تمايلي ندارد براي كمك به مهاباد نيرو به آنجا برسد و دقيقاً بهخلاف نيروها سر و صدا ميكرد. از همان جا ديدم كه اصغر مقتدرانه ايستاد. بچههايي هم كه اطرافش بودند جوان، قبراق و پاي كار بودند كه اكثراً هم شهيد شدند. بالاخره ما به طرف مهاباد رفتيم. از قبل به ما گفته بودند كه احتمال درگيري وجود دارد، بالاخره به ساختمان سپاه كه در كاخ جوانان مستقر بود، رسيديم. از همان شب اولي كه به آنجا رسيديم، درگيري شروع شد. دشمن ميآمد تير و آرپيجي به آن ساختماني كه ما در آن ساكن بوديم، ميزد و ميرفت. اينقدر درگيري شديد بود كه يك لحظه مستمر خواب به چشم ما نيامد.

شما از دوستان شهید همت بودید. نخستین آشنایی شما با حاج همت چه زمانی و چگونه شکل گرفت؟

اوایل جنگ حاج همت در سپاه منطقه هفت (منطقه کرمانشاه) مسئول امور فرهنگی و تبلیغات بود. در آنجا ابتدای امر ایشان را دیدم. چون او قبلاً معلم بود، خوب از پس این کارها برمیآمد. همت جوانی خوشتیپ و خوشچهره بود. درست همسن و سال همدیگر هم بودیم. یعنی هر دو روز ۱۲ فروردین ۳۴ متولد شده بودیم. خب من اوایل جنگ منطقه سرپل ذهاب و سومار بودم اما بعد از مدتی به جنوب رفتم. به هر حال از اخباری که میرسید، میدانستم ایشان به پاوه رفته و آنجا مشغول کار شده. خبرهایی که به ما میرسید، حاکی از آن بود که عملیات محمدرسولالله(ص) با فرماندهی حاج احمد متوسلیان و حاج همت با موفقیت انجام شده است.

در کرمانشاه ارتباط خاصی با شهید همت نداشتید؟

چون من سومار بودم و حاج همت در پاوه بود، ارتباطمان فقط در حد سلام و علیک بود. این ماجراها گذشت تا اینکه در یک مقطع زمانی منافقین در تهران ترور انجام میدادند و اوضاع را ناامن کرده بودند. به من دستور رسید که باید به کرج بروم و مسئولیت بخش عملیات سپاه کرج را به عهده بگیرم. چون آن روزها کرج به حیاط خلوت منافقین تبدیل شده بود.

بین ۲۵ تا ۲۷ اسفند ۶۰ بود که دو گردان از کرج و سه گردان از لانه جاسوسی را که هزار و ۵۰۰ نفر میشدند، با تعدادی از نیروهای سپاه به اهواز بردیم و در یکی از مدرسههای بزرگ آن شهر سازماندهی کردیم. چون اطرافیان حاج علی فضلی در تیپ المهدی بیشتر بچههای کاشان و کرج بودند، ما هم به دلیل آشنایی که با بچههای کرج داشتیم، به تیپ المهدی رفتیم. عملیات ۹ روزه فتحالمبین اول فروردین ۶۱ شروع و نهم فروردین تمام شد. در این عملیات هم بخشی از تیپها و گردانها صدمه دیده بودند. آقا محسن رضایی پیغام داد که چهار گردان از این نیروهای سازماندهی شده را به حاج علی فضلی که آن زمان فرمانده تیپ المهدی بود، تحویل بدهم و یک گردان را به حاج احمد کاظمی (فرمانده تیپ نجف اشرف) تحویل دهیم. وقتی این نیروها را تحویل دادم، خودم دیگر نیروی آزاد شدم. از طرفی هم من کار بچههای تیپ محمدرسولالله(ص) مثل حاج همت را آنجا میدیدم. ایشان در عملیات فتحالمبین رئیس ستاد بود. بعد از عملیات فتحالمبین، حاج همت جانشین فرمانده تیپ و محمود شهبازی مسئول محور شد. کار هم به این صورت بود که محمود شهبازی به همراه حسین همدانی از یک طرف میدان نبرد وارد میشدند، محسن وزوایی و حسین خالقی هم از طرف دیگر بودند. در اینجا هم چون من نیروی آزاد بودم، زیاد با حاج همت نزدیک نبودم اما ارتباط داشتیم.

منظورتان از این ارتباط دقیقاً چیست؟

ببینید؛ بعد از اینکه آن پنج گردان را تحویل دادم، دیگر هیچ مسئولیتی نداشتم. درست شب عملیات بیتالمقدس احمد بابایی، فرمانده گردان مالک به من گفت: امشب به کمک ما میآیی؟ گفتم: بله، آمادهام. یک اسلحه و دو خشاب از خودش گرفتم و چیز دیگری هم نداشتم. آن شب از کارون ۱۴ کیلومتر پیاده رفتیم تا به جاده اهواز- خرمشهر رسیدیم. جاده را با موفقیت گرفتیم و از آنجا به توپخانه عراق- ایستگاه حسینیه- رفتیم. خب من اینجا وارد تیپ محمد رسولالله(ص) شده بودم اما این به صورت رسمی انجام نشده بود و سمت رسمی هم نداشتم. حاج همت در این عملیات در سمت بالای تیپ و من این را میدانستم اما او از اینکه من در گردان مالک هستم و کمک میکنم، بیاطلاع بود. بعد از عملیات بیتالمقدس فرماندهان این عملیات با امام(ره) دیداری داشتند که من هم همراه دیگران در آن جلسه حضور داشتم. یادم هست که اتفاقاً حاج احمد متوسلیان با تأخیر به جماران رسید و به همراه ناصر کاظمی، دو نفری نزد امام(ره) رفتند. بعد از این دیدار به همراه ۷-۶ نفر از بچهها گوشه کوچه یاسر کنار پیادهرو نشستیم و حاج احمد ما را توجیه کرد که باید به لبنان برویم.

حاج همت هم در آن جمع بود؟

خیر. چند روزی از این ماجرا گذشت و خودمان را برای اعزام به لبنان آماده کرده بودیم. تا اینکه یک روز دعوتنامهای برای حضور در مراسم پادگان امامحسین(ع) برایم آمد. چون من هنوز مسئولیت عملیات سپاه کرج را آنجا به عهده داشتم. در آن مراسم عبدالسلام جلود هم از لیبی به ایران آمده بود. رهبر معظم انقلاب، هم آن زمان رئیس جمهوری شده بودند و در آن مراسم حضور داشتند. حضور در آن میهمانی باعث شد تا از هواپیمایی که نیروها را به سوریه میبرد، جا بمانم. وقتی هم که نیروها از سوریه برگشتند و عملیات رمضان شروع شده بود، به خاطر مشکلاتی که در کرج داشتم، نتوانستم در رمضان حضور داشته باشم. عملیات مسلمبنعقیل که قرار شد در منطقه سومار انجام شود، به دلیل حضور ۶ ماهه در اوایل جنگ که در آن منطقه داشتم، حاج حسین اللهکرم که مسئول اطلاعات عملیات را به عهده داشت، به من پیشنهاد حضور در سومار را داد. من هم گفتم: حرفی ندارم، از خدایم هم هست که به آنجا بیایم چون آن منطقه را وجب به وجب میشناسم و آنجا عملیات هم روی ارتفاعات ساراد انجام دادهام اما هر چه تلاش کردم، مسئولان بالا دستی نگذاشتند تا در این عملیات شرکت کنم. در نهایت بعد از عملیات مسلمبنعقیل مأموریتم در کرج تمام شد. البته قبل از آن هم با اینکه در کرج مسئولیت داشتم اما زمان عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس در منطقه عملیاتی رفت و آمد میکردم. به من پیشنهاد شد تا در تهران مسئولیت بپذیرم اما قبول نکردم. تا اینکه حکم «مسئول عملیات سپاه ۱۱ قدر» را برای من صادر کردند.

تا این زمان با حاج همت ارتباط آنچنانی نداشتید؟

در حد دیدار و حضور در جلسات فرماندهان سپاه بود. ایشان از پاوه میآمد و من هم از کرج میآمدم و در جلسات سپاه شرکت میکردیم. همدیگر را میشناختیم اما با هم اُخت و صمیمی نبودیم. قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود که رابطهمان تنگاتنگ شد.

چه کسی مسئولیت بخش عملیات سپاه ۱۱ قدر را به شما داد؟

سپاه تهران با هماهنگی حاج همت. قبل از من، شخصی به نام مهدی روشن را معرفی کرده بودند اما او نتوانسته بود با حاج همت کار کند. حاجی هم درخواست کرده بود نیرویی معرفی شود که بتواند با من کار کند. این شد که من کارم را با ایشان شروع کردم. من مسئول عملیات، عباس کریمی مسئول اطلاعات، عباس ورامینی مسئول ستاد و مجید رمضان جانشین او بود. بعد هم حاج عبادیان و آبرومند آمدند و سپاه ۱۱ قدر تشکیل شد.

قبل از شروع عملیات والفجر مقدماتی، تیپها به لشکر تبدیل شدند و لشکر ۲۷ و چند لشکر دیگر زیرمجموعه سپاه ۱۱ قدر بودند. حالا خاطره جالبی هم در این زمینه دارم. حاج همت به آقای صالحی و دیگر بچههای تدارکات گفت: حالا که تیپ به لشکر تبدیل شده، بروید و امکانات تهیه کنید. اینها هم به تهران آمدند. این دوستان هم رفته بودند پیش یکی از افراد و به او گفته بودند که تیپ به لشکر تبدیل شده و ما امکانات میخواهیم. او هم گفته بود به چه دلیل؟ گفته بودند به ابلاغ فرمانده کل. آن طرف هم گفته بود: اگر به این راحتی است، خب من هم از این به بعد به اتوبوس میگویم مینیبوس (با خنده). البته چند اتوبوس توانسته بودند برای لشکر تهیه کنند. در والفجر مقدماتی لشکر ۲۷ محمد رسولالله(ص) تیپ سیدالشهدا، لشکر عاشورا و لشکر ۵ نصر با لشکر ۱۶ قزوین از ارتش یک قرارگاه به نام «قائم» تشکیل دادند و کار شروع شد.

عملیات والفجر مقدماتی قرار بود در منطقه نامناسبی انجام شود. همه منطقه رمل بود. ماشین نمیتوانست تردد کند، حتی نمیشد که جاده بزنیم. در جلساتی که با فرماندهان لشکرها میگذاشتیم، حاج همت هم حضور داشت. در این مقطع کوتاه فرمانده لشکر حاج علی فضلی شد. آن تصویری که از حاج همت گاهی تلویزیون نشان میدهد که حاجی میگوید: هرکاری میکنید برای خدا انجام دهید و…، این فیلم ساعت یک نیمه شب در زیرزمین مقر عملیات والفجر مقدماتی در لشکر گرفته شده است. همت همه وجودش را در جبهه گذاشته بود، حتی برای یک لحظه از منطقه و مسئولیتی که به او سپرده شده بود، جدا نمیشد.

گیرایی حاج همت به خاطر خوش خلقی او بود. یعنی عمل و رفتارش به اخلاقش نزدیک بود. این وسط هم چند شاخصه رفتاری داشت. اولاً مطالب را خوب بیان میکرد یعنی وقتی همت به قرارگاه میرفت، اگر فرمانده لشکرها میخواستند مطلبی را به فرمانده کل جنگ برسانند، میگفتند حاج همت باید این موضوع را مطرح کند. داشتن این شاخصه هم دلیل داشت. چون او معلم بود و عادت به صحبت کردن داشت.

ثانیاً حاج همت در کارش بسیار جدی بود. اما در عین حال هم انعطاف داشت. یعنی با سیاست رفتار میکرد. البته با سیاست اسلامی نه با سیاست غربی. او سعی میکرد با اخلاق خوش امور را دنبال کند. حاج احمد متوسلیان گاهی در انجام کارها عصبانی هم میشد، اما همت این طور نبود.

یادم هست روز اول عملیات بیتالمقدس حاج احمد یکی، دو نفر را شدیداً توبیخ کرده بود. اما صبح روز بعد، پشت خط مقدم بچهها را یکی یکی بغل کرد. یادم هست علیاصغر رنجبران را در آغوش گرفت و از او عذرخواهی کرد و گفت: اگر دیروز داد زدم مرا ببخش، اما آن کار لازم بود. او در اوج کار با اینکه فرمانده تیپ بود اما از هیچ کار و رفتاری دریغ نمیکرد اما در جای لازم عذرخواهی هم میکرد.

مثلاً حاج همت صبح عملیات در خط، کنار بچهها بود. نیروها هم با دیدن او انرژی میگرفتند و دهانشان در برابر سختیها بسته میشد. چون میدیدند که فرمانده هم در کنار آنها سختیها را دارد تحمل میکند. حاجی به خط مقدم میرفت و از پیشرفت کار توجیه میشد. به نیروها خسته نباشید میگفت و تشکر میکرد. باز برگشت به مقر فرماندهی و برای مرحله بعد عملیات تصمیم میگرفت. یعنی حاجی کاملاً حساب شده کار میکرد. میشود گفت که حاج همت نسبت به بعضی از فرماندهان امتیازات خاصی داشت که همانا اخلاق خوش او بود. او سعی میکرد اخلاص و صداقت را در عمل انجام دهد. یعنی اگر از عهده کاری برنمیآمد، خیلی راحت و با صداقت اعلام میکرد. اما در عین حال این طور نبود که در انجام کاری هم کوتاه بیاید و همان ابتدا بگوید من نمیتوانم این کار را انجام دهم، حتی سختیهای کار را با جان و دل میپذیرفت.

خاطرهای از عملیات والفجر مقدماتی برایمان بگویید.

عرضم به خدمت شما که دیگه ما در عملیات والفجر مقدماتی به صورت شبانهروزی کنار حاج همت بودیم. در همین عملیات هم تیپها تبديل به لشکر شدند. باید در اینجا اشاره کرد همین جا بود که احساس غرور کاذبی به وجود آمد. مثلاً یادم هست صبح با شهید همت از دهلران حرکت میکردیم و در منطقه عملیات والفجر مقدماتی که فکه بود، برای شناسایی گشتزنی میکردیم و شب به مقر برمیگشتیم چون مقر دهلران بود. یا برای جلسه به اهواز میرفتیم و برمیگشتیم. در ماشین ۱۴-۱۲ ساعت در روز با هم بودیم، همه مطالب را با هم مطرح میکردیم. آن زمان سه سپاه داشتیم: ۱۱ قدر، ۷ ولیعصر(عج) و ۱۴ امام حسین(ع). این سه سپاه، لشکرها و تیپها را تحت نظر گرفته بودند. حاج همت فرمانده سپاه ۱۱ قدر، احمد کاظمی فرمانده سپاه ۷ و حسین خرازی فرمانده سپاه ۱۴ امام حسین(ع) بودند. یادم هست حاج همت میگفت: اگر یک سپاه دیگر داشتیم، میتوانستیم از چزابه تا علی غربی که منطقه وسیعی است، عملیات کنیم. البته به دلیل کمبود نیرو، منطقه محدود شد و از چزابه تا نرسیده به فکه برای عملیات والفجر مقدماتی انتخاب شد. عراقیها از رفت و آمد بیحساب و کتاب ما متوجه شدند که میخواهیم در منطقه عملیات کنیم. از طرفی هم کار ما گسترده شده بود. مثلاً خود لشکر ما از سه تیپ کامل تشکیل شده بود. تیپهای محور تشکیل داده بودند و برای هر کدام فرمانده گذاشته شد. حاج رضا دستواره، مهدی شرعپسند و یکی دیگر از بچهها، فرمانده تیپها شده بودند. خب قبلاً کارها با گردانها انجام میشد. همین گستردگی کار باعث شده بود که همت بیشتر وقتش را در مسیر تلف کند. او هم باید در قرارگاه جلسه میگذاشت و هم به جلسات لشکر و تیپها میرفت. تازه آن موقع خود همت گردانها را توجیه میکرد. این ارتباط نزدیک، کار را خیلی راحت میکرد اما حاجی مطمئن نبود که گردانها توجیه شدند یا نه؟ به دلیل همین رفت و آمدهای بیش از حد، در نهایت منطقه ناامن شد.

در والفجر مقدماتی، لشکر محمد رسولالله(ص) بیشترین نیرو را داشت. همت هم چون فرمانده سپاه ۱۱ قدر بود و به دلیل مشغله زیاد از لشکر کمی فاصله گرفته بود. خود همین امر هم باعث شده بود که به لشکر آسیب وارد شود.

مثلاً یک نفر به عنوان بسیجی از صدا و سیما به لشکر آمده بود. در اصل او منافق بود و توانسته بود به عنوان نفوذي تا آنجا بیاید. قبل از عملیات والفجر مقدماتی، بچههای حفاظت متوجه رفتارهای او شدند و دستگیرش کردند و به دوکوهه فرستادندش. اما او از شلوغی شرایط استفاده کرده بود و به اطلاعات لشکر برگشته بود. آنجا هم گفته بود که در مقر سپاه ۱۱ قدر با من کاری نداشتند و مرا رها کردند. او توانسته بود از فرصت استفاده کند و همه نقشهها و کالک را در لباسش جاسازی کرده و به بهانه شناسایی، رفته بود به بعثیها پناهنده شده بود. از طرف دیگر بچههای لشکر عاشورا از تبریز و دیگر شهرهاي آذربایجان میآمدند و یکراست به منطقه میرفتند. به همین دلیل در شلوغی منطقه هلیکوپتر عراقی آمده بود و تویوتا را اسلیم کرده بود و رفته بود. حتی عراقیها آنقدر جسور شده بودند که به راحتی در منطقه از نیروهای ما اسیر میگرفتند. یک شب حاج همت بسیار عصبانی و ناراحت به قرارگاه آمد. من، عباس ورامینی، مجید رمضان و عباس کریمی در قرارگاه نشسته بودیم. حاج همت آمد و با عصبانیت به ما گفت: شما بیعرضهاید و…

گفتیم: حاجی! چی شده؟ گفت: از قرارگاه (منظورش آقا محسن بود) سرزنش میشنوم. شما نمیتوانید از عراقیها اسیر بگیرید. قرار شد که ما عملیاتی انجام دهیم و از عراقیها اسیر بگیریم. همین طور هم شد. بچهها میدانستند که عراقیها چگونه میآیند و کمین میگذارند. تک تک افرادی که آنجا بودند، برای گرفتن اسیر از دشمن اعلام آمادگی کردند. در نهایت حاج همت کار را به بخش عملیات سپرد. شهید نیکچه فراهانی از نیروهای عملیات بود. او رفت و با شهید حاجی‌‌پور شبانه کمین کردند اما نتوانستند اسیر بگیرند. در عوض فردا شبش، ۱۱ اسیر گرفتند. این برای حاج همت خوشحال کننده بود که به قرارگاه بگوید ما اسیر گرفتیم و اطلاعات خوبی به دست آوردهایم. با این نهایت در کل عملیات، با عدم موفقیت روبهرو شد. خاطره بد دیگر این عملیات این بود که چند روز قبل از شروع عملیات خبر شهادت حسن باقری آمد.

از عملیات والفجریک برایمان بگویید.

والفجر مقدماتی در جنوب فکه انجام شد و این عملیات قرار شد بالای منطقه فکه و در ارتفاعات همرین انجام شود. این بار برای اینکه دشمن متوجه عملیات نشود، خیلی سخت گرفتیم. سپاه ۱۱ قدر در کنار قرارگاه قائم (ارتش)، قرارگاه نجف را برپا کردند. کمی بالاتر در پادگان عین خوش در محدوده عملیات محرم هم قرارگاه دیگری ایجاد شد. در جنوب منطقه از پیچ انگیزه تا ارتفاعات ۱۴۳ محدوده عملیاتی ما بود که هم لشکر ۳۱ بود و هم ۲۷ محمد رسولالله(ص) و سیدالشهدا. نکته دیگر اینکه بعد از والفجر مقدماتی، حاج علی فضلی از فرماندهی لشکر کنار رفت و با شهید کلهر به بخش عملیات سپاه ۱۱ قدر و نزد ما آمدند. از این زمان شهید رضا چراغی فرمانده لشکر شد. مرخصی هم به هیچ کس داده نشد و بلافاصله کار را شروع کردیم. این دفعه پشت ارتفاعات پینه و ارتفاعاتی که به پادگان عین خوش میرسید، حالت گرفته بودیم چون اگر از ارتفاعات ۱۴۳ عقبتر میآمدیم، عراقیها متوجه عملیات میشدند چون آنها به منطقه دید داشتند. بهترین امتیازی که ما در برابر عراقیها داشتیم، اصل غافلگیری بود. چون آنها هم حجم آتششان از ما بیشتر و هم به راحتی میتوانستند ما را شناسایی کنند. نکته مهمتر اینکه امکانات زرهی آنها چندین بار ما بود. لذا اصل غافلگیری و پنهانکاری برای ما اهمیت زیادی داشت. با حاج همت کار را شروع کردیم و منطقه را برای یگانها تقسیمبندی کردیم. از پیچ انگیزه به راست به تیپ ۱۰ سیدالشهدا و از آن طرف تا نزدیکی ۱۴۳ به لشکر ۲۷ محمد رسولالله(ص) سپرده شد. از سمت راست محدوده قرارگاه نجف نیز به لشکر۳۱ سپرده شد. آنقدر هم سختگیری کرده بودیم که حتی در قرارگاه کربلا (خاتم) قرار گذاشته بودیم که اگر آقامحسن (رضایی) یا صیاد شیرازی به منطقه آمدند، اختیار عملیات و منطقه با ماست. از نرسیده به تلمبهخانه نفت و آن طرف که به سمت منطقه عملیات محرم (دشت همرین) میرفت، باید با وانت میآمدند. حتی فرمانده کل سپاه و مسئولان قرارگاه و… پشت وانت میایستادند که دشمن هم متوجه نشود.

تا اینکه قرار بود ۲۶ اسفندماه ۶۱ عملیات والفجر یک شروع شود. حاج همت از قرارگاه آمد و از او پرسیدم: پس فردا شب عملیات است؟ گفت: نه عقب افتاده. از این خبر عصبانی شدم. خب حاج همت هم فرمانده ما بود و باید حرفهایمان را به او میزدیم. گفتم: آخه این چه مسخره بازی است، عراقیها متوجه شدند که ما میخواهیم عملیات انجام دهیم و واقعاً هم همین گونه بود، آنقدر نیرو به منطقه آورده بودند که در آنجا صبحگاه برگزار میکردند. دقیقاً یادم هست که حاج همت خیلی خسته و کوفته بود. با همان چهره مظلومش رو به من کرد و گفت: محمد آخه من چکار کنم؟ مگه همه چیز دست من است؟ رفتیم قرارگاه تا کارهای پایانی عملیات را انجام دهیم، میبینیم یگانی مثل ۷ ولیعصر(عج) تنها دو گردان دارد. حالا میخواهد در عملیات هم شرکت بکند، خب اینطوری که نمیشود. به او گفتم: حاجی من به عنوان نیروی شما، فقط بگویم که مثل والفجر مقدماتی دشمن متوجه عملیات ما شده است، دیگر خودتان میدانید. ما آمدیم اینجا که تکلیفمان را انجام دهیم.

آن روز گذشت تا ۲۰ فروردین ۶۲. شب ۲۱ فروردین میخواستیم عملیات انجام دهیم. به شهید رضا چراغی گفتم: بیا به خط ۳۱ عاشورا برویم، با حمید باکری در سنگر قرار گذاشتیم که شما هم بیایید و عمیات را توجیه کنیم. رضا گفت: بابا ول کن، میرویم آنجا تیر غیب میخوریم. منظورش خمپاره ۶۰ بود. چون خمپاره ۶۰ صدا ندارد و سوت نمیکشد و یک مرتبه مثل آوار سر آدم خراب میشود. به هر صورتی بود، رضا را با خودم به سنگر حمید باکری بردم. سنگر دیدگاه لشکر عاشورا هم به گونهای بود که عراقیها به آن مشرف بودند. ما هم چارهای نداشتیم و باید به آنجا میرفتیم. مصطفی مولوی مسئول اطلاعات عاشورا و صمد به همراه حمید باکری در سنگر بودند، من و رضا هم که جمعاً پنج نفر میشدیم. بچههای عاشورا داشتند راهکارها را نشان میدادند، حال غافل از اینکه عراقیها ما را میدیدند.

یک مرتبه عراقیها دو خمپاره ۶۰ به سمت سنگر زدند. اولی دورتر از سنگر خورد. اما خمپاره دوم به سنگر خورد. همان چیزی که رضا پیشبینی میکرد، اتفاق افتاد. چهار نفرمان زخمی شدیم؛ زخم من عمیقتر بود. ما را به عقب بردند و به اصفهان منتقل کردند. این شد که به دیدار خانواده رفتم و متوجه شدیم خداوند یک پسر به ما داده است.

با وجود هشدار شما به حاج همت در مورد متوجه شدن دشمن، چرا باز این عملیات انجام شد؟

حاج همت خودش هم گفت که تصمیمگیری در مورد انجام عملیات دست او هم نبوده است. ما حرفها و اطلاعات را به قرارگاه منتقل میکردیم اما تصمیم نهایی با فرماندهان بالایی بود.

مگر فرماندهان بالا سری براساس اطلاعات نیروهای امثال شما و بچههای اطلاعات و عملیات تصمیم نمیگرفتند؟

وقتی شما در مقام بالا و تصمیم گیرنده قرار میگیرید، شاید مصلحت را در این بدانی خبرهایی که میرسد، در مقابل کار بزرگی که میخواهید انجام دهید، هیچ باشد. اما یک مواقعی هم حتماً روی آن اخبار حساس میشوید. این حساس شدن یا حساس نشدن مهم است. این سؤال را باید از آقا محسن و آقا رحیم پرسید. ما این اتفاقات را به حاج همت منتقل کردیم، او هم میگفت که من این مسائل را به فرماندهان تصمیم گیرنده گفتهام اما تصمیم گیرنده نهایی برای انجام عملیات مسئولان بالایی بودند. درست از این زمانها بود که مشکلات در سپاه تهران داشت شکل میگرفت.

خلاصه من مجروح شدم و به تهران آمدم. اما جراحت رضا چراغی سطحیتر بود و به منطقه برگشت. البته تا بیمارستان شهید کلانتری با هم بودیم و صحبت میکردیم. حاج همت برایم تعریف میکرد که رضا چراغی با عصا به منطقه عملیاتی برگشته بود. خب عراقیها آمادگی لازم را داشتند. دشمن هم اگر آماده میشد، آتش سنگینی روی نیروهای ایرانی میریخت. این بود که به راحتی میتوانستند ما را زمینگیر بکنند که البته همین هم شده بود. من خودم فکر میکنم دشمن حتی راهکارهای ما را هم شناسایی کرده بود.

شهید همت همیشه حرفهای آموزندهای داشت. رضا چراخی هم مانند حاج همت حجب و حیا داشت. بعد از اینکه رضا چراغی فرمانده لشکر محمد رسولالله(ص) شده بود، حاج همت به او گفته بود: تو باید به صبحگاه لشکر بروی و در جایگاه بایستی و برای نیروها صحبت کنی تا تو را به عنوان فرمانده بشناسند. چون تو که درجه نداری تا تو را بشناسند. اگر از کنارشان هم بگذری، کسی اصلاً متوجه فرماندهی تو نمیشود.

حاج همت در توجیه نیروها خیلی حساس بود، به همین دلیل گردان به گردان میرفت و نیروها را توجیه میکرد. این خصوصیتش هم مربوط به عملیات فتحالمبین به بعد بود. یکی از دلایل محبوبیتهایش این بود که نیرو هم میفهمید فرمانده برایش اهمیت قائل است. حاج همت برای من تعریف میکرد که رضا چراغی به حرف او گوش نکرده و برای نیروها صبحت نکرده بود. وقتی که عملیات شروع شده بود، حاج همت از رضا پرسیده بود: اوضاع و احوال خط چگونه است؟ رضا گفته بود: رفتهام به نیروهای توپخانه گفتهام که بلند شوید این کار را انجام دهید. به من میگویند: برو بابا! مگه تو چکاره هستی که این طوری به ما دستور میدهی. رضا هم نمیخواسته بگوید که چه مسئولیتی در لشکر دارد. رضا به حاج همت گفته بود: شما به من میگفتی که به صبحگاه بروم و برای بچهها صحبت کنم، اما من گوش ندادم. حالا که به خط رفتهام و به بچهها گفتم این کار را انجام دهید، گوش نمیدادند تازه متوجه اشتباهم شدهام. البته چند روز بعد هم رضا چراغی در اثر ترکشی در عملیات شهید شد.

بعد از اینکه کمی حالم خوب شد، میخواستم به منطقه برگردم که نگذاشتند و در سپاه تهران که مسئولیتش آن زمان با مُبلغ بود، به عنوان معاون عملیات مشغول به کار شدم. مسئول عملیات سپاه تهران آن روزها علی زحمتکش بود. حاج همت خیلی تلاش کرد مرا به منطقه ببرد. به حاجی گفته بودم، نمیخواهم در تهران بایستم اما آنها به دلایلی مرا نگه داشتند. بخش عملیات تهران هم خیلی گسترده شده بود. پدافند، اعزام نیرو، اطلاعات و مخابرات داشت. حتی اگر میخواستند عملیاتی در منطقه انجام شود، باید با اطلاع بخش عملیات بود. اوایل کار هم گشت ثارالله بود. من با حاج همت صحبت کردم و گفتم کاری کند که مرا به منطقه ببرد. اما در تهران به من گفتند که تو باید در سپاه تهران بایستی و علی زحمتکش به منطقه برود. به هر حال ما در بخش عملیات سپاه تهران به حاج همت خیلی کمک کردیم. با اینکه من به ظاهر مسئول عملیات بودم، اما هر موقع عملیاتی در منطقه انجام میشد، سریع خود را میرساندم.

در اینجا سپاه ۱۱ قدر دیگر منحل و حاج همت به لشکر ۲۷ رفته بود؟

بله. بعد از عملیات والفجریک همین طور شد.

در این زمان است که لشکرها زیر نظر سپاه استانها رفته بود؟

بله. چون من و حاج همت و حاج علی فضلی با هم ارتباط حسنهای داشتیم. ما هم سعی میکردیم به آنها کمک کنیم و به نوعی حالت تعامل بود، نه تقابل. سعی میکردم تا جایی که میشد نیرو، امکانات و تجهیزات بفرستم. به دلیل تجربه حضور در مناطق عملیاتی میدانستم وقتی عملیات که میشود کلی نیرو و جنس از بین میرود، اما افراد دیگر این را لمس نمیکردند. از طرفی نیروهای عملیاتی که به عقب برمیگشتند توقع عزت، احترام و جایی برای استراحت میخواستند. از این رو آنها را نزد خودمان میآوردیم. یک تعدادی از بچههایی بودند که حالا یا خسته شده بودند یا از نظر ذهنی برای عملیات مشکل پیدا کرده بودند. تا اینکه بهار یا تابستان ۶۲ قرار شد روی ارتفاعات بمو عملیات شود. بچهها برای شناسایی به آنجا میرفتند. بمو هم یک دیواره بود و ارتفاع بسیار بلندی نسبت به منطقه داشت. منطقه هم آلوده به حضور دشمن بود. هنگام شناسایی منطقه و اینکه اگر بخواهند نیروها را زیر پای دشمن ببرند و حمله کنند و برای حمل مجروحین و امکانات به این نتیجه رسیده بودند که این عملیات نشدنی است. اختلافاتی به وجود آمده بود. این اختلاف بین نیروهای اطلاعاتی و فرمانده لشکر بود. حاج همت هم به مانند اسمش همت بلندی داشت و هیچ گاه برای انجام کار یا عملیاتی نه نمیگفت. به همین دلیل استارت اختلافی از همانجا زده شد. نیروهای اطلاعاتی مشکل عملیات بمو را به قرارگاه اطلاع دادند. مسئولیت قرارگاه هم به عهده صیاد شیرازی و شمخانی بود. آنها فهمیدند حاج همت بسیار علاقهمند به انجام عملیات است، اما حرفهای نیروهای اطلاعاتی با این موضوع همخوانی ندارد. خب این یک بُعد اختلافات بود که از طریق درست پیگیری شد. اما یکسری از بچههای تیپ سیدالشهدا برای حضور در عملیات بمو، در پادگان ابوذر سرپل ذهاب مستقر بودند. یک روز آقا محسن رضایی برای سرکشی به آنجا میرود که بین او و نیروهای تیپ سیدالشهدا تنش به وجود میآید و این تنش به سپاه تهران کشیده شد.

ریشه این اختلافات کجا بود؟

بین سپاه تهران و ستاد مرکز همیشه اختلاف بود و تنها به این موضوع ختم نمیشد. استارت این اختلافات را هم میخواهم برای شما بگویم. البته بچههای لشکر در جریان نیستند اما چون من مسئول عملیات سپاه تهران بودم، ماجرا را میدانستم.

آن روزها اکبر گنجی مسئول سیاسی سپاه تهران بود که البته عقیدتی و سیاسی کنار هم بودند. یکسری از بچههای پادگان امام حسین(ع) هم با مسئولان عملیاتی یا فرمانده، اختلاف داشتند. آنها کارهای تئوری و آموزشی را انجام میدادند اما در صحنه عملیات اتفاق دیگری میافتاد. این اختلاف بین سپاه تهران، پادگان ابوذر و پادگان امام حسین(ع) وجود داشت. یک جای دیگر هم به این اختلافات دامن میزد که عقیدتی قم بود و بعدها دانشکده شد. شخصی که در قم این مخالفتها را رهبری میکرد، «عمادالدین باقی» بود. با این حال این افراد عامل اصلی تنشها نبودند. عامل اصلی به بیت منتظری و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی برمیگشت و در اصل ریشه اختلافات از آنجا بود. یادم هست ۱۶ فروردین ۵۸ بود؛ نزدیک دو ماه از انقلاب گذشته بود. خب من قبل از انقلاب جزو گروه توحیدی صف بودم. آن روز دیدم هفت گروه در دانشگاه تهران جمع شدهاند. بعضی از افراد هم روی صورتشان چفیه بسته بودند. به همراه خودشان کالیبر ۵۰ و دوشکا آورده بودند. جمعیت زیادی در دانشگاه تهران بود. بنیصدر هم آمد و برای آنها صحبت میکرد. از همان جا به اینها ظنین شدم. به خودم گفتم: بنی صدر چکار با نیروهای انقلاب دارد؟ از همانجا بود که به آنها شک کردم. این طور نبود که بگویم چون توحیدی صف هستم، به تشکیلات اینها بروم. حتی محمد بروجردی هم نرفت. آقا محسن رضایی، آقای ذوالقدر، آقای نجات و دیگر آقایان همه به سپاه رفتند. به هر حال اصل اختلاف را آنها پایهگذاری کردند. آنها حساب شده میدانستند که علیه آقا محسن و آقای ذوالقدر و آقای نجات تبلیغ کنند. از طرف دیگر یکسری از بچههای خالص سپاه بابت طراحی عملیات حرف داشتند. حسین اللهاکرم، سعید قاسمی، کاظم رستگار، احمد غلامی و بچههایی که عملیاتی بودند، میگفتند: چرا در جنوب عملیات میکنید؟ بیایید همه توانمان را در غرب کشور بگذاریم و سریع به بغداد برسیم.

به نظر شما این نظریه درست بود؟

از نظر عقلی درست بود، اما ما امکانات این کار را نداشتیم. ما میدانستیم دو ابرقدرت جهان پشت دشمن هستند. اما بچهها به این موضوع فکر نمیکردند. میگفتند: ابرقدرت چیست؟ از اینجا بزنیم و بغداد برسیم. اما فرمانده کل میگفت: با چه امکاناتی این کار را انجام دهیم؟ از اینجا که پیاده نمیتوانید به بغداد برسید. این طور نیست که دو تا خط را بشکنید و همه چیز باز باشد و راحت به بغداد برسید. بچههای عملیاتی با محافظان شخصیتهای سیاسی رابطه داشتند. خودشان را از طریق محافظان به رهبر معظم انقلاب که آن زمان رئیس جمهوري بودند، دسترسی پیدا میکردند. این اختلافات را با ایشان مطرح میکردند. آقا هم در جواب میگفتند: من در این امور دخالتی نمیکنم. چون امام در سپاه فرمانده گذاشتهاند، هر چه او گفت، باید عملی شود. نزد آقای هاشمی رفسنجانی میرفتند. او هم پاسخ میداد که فرمانده کل باید پاسخگوي این مسائل باشد. به همین دلیل بعضی از این افراد در آن مقطع با حضرت آقا دچار مشکل شدند. چون آقا خیلی صریح و بدون پردهپوشی حرفشان را میزدند که نمیتوانند در این امور دخالت کنند. اما آقای رفسنجانی دوپهلو حرف میزدند. این بود که بچهها میآمدند و میگفتند که فرمانده کل باید پاسخگوی ما باشد و در سپاه تهران تجمع میکردند. بچههای دیگر هم از نواحی و پایگاهها میآمدند. فضا هم به صورت الان نبود که بگوییم چون آنها نظامیاند و نظامیها نباید تجمع کنند. در این میانه اکبر گنجی به بعضی از بچهها خط میداد. یک مرتبه در این تجمعات میگفتند: مرگ بر محسن رضایی و ذوالقدر و نجات. شاید نیروها آقامحسن را میشناختند اما ذوالقدر و نجات را اصلاً نمیشناختند. چون اینها در مقابل تشکیلات سازمان مجاهدین تأثیرگذار بودند. به هر حال کش و قوسها ادامه داشت. چندین جلسه در حسینیه سپاه تهران و محوطهاش برقرار شد و ما میدانستیم که اینها هم در پادگان امام حسین(ع) جلساتی میگذاشتند و بچههای عملیاتی را تحریک میکردند. حتی آقا محسن آمد و ۱۵-۱۰ نفر از اینها جلسه گذاشت اما ثمربخش نبود. خب آن روزها بحث جنگ، منافقین و… مطرح بود و اوضاع خیلی خطرناکی شده بود. در نهایت شهید محلاتی با طمأنینه و درایت در جهت حل این موضوع وارد صحنه شد. ایشان البته قبلاً مسائل را به امام منتقل میکردند. امام هم در این زمینه یک پیام دادند. همه نیروها را در پادگان ولیعصر(عج) جمع کرده بودند. یادم هست وقتی ماشین آقامحسن وارد پادگان ولیعصر(عج) شد، بعضی نیروها از روی نادانی، با مشت روی کاپوت ماشین آقامحسن میزدند و میگفتند: خمینی بتشکن، بت جدید رو بشکن.

من خیلی با بچهها صحبت میکردم که حرف آقا محسن را گوش بدهند. او فرمانده است، امام هم که بیخبر نیست. نه اینکه بگویم حرف نزنید بلکه ترجیح میدادم جلسه برگزار شود و حرفشان را بزنند، ولی قضیه به اینجا کشیده نشود چون وضعیت مملکت بسیار بد بود.

شهید محلاتی پیام امام را خواند. مضمون آن این است: اگر رزمندهای که در میدان جنگ میجنگد، اسبش را در صحنه جنگ عوض میکند، من هم فرمانده را عوض میکنم. یعنی فرمانده عوض نمیشود، بروید تحت فرماندهی آقای رضایی کارتان را انجام دهید.

در همان مقطع برای عملیات والفجر ۳، بمو و والفجر ۴ به کمک حاج همت رفتم. در والفجر ۴، محمود سعادتنژاد که جانشین سپاه تهران بود، همراه من آمد. به منطقه میرفتم تا از نزدیک با مشکلات و موانع به وجود آمده آشنا شوم و آنها را برطرف کنم. مثلاً آن روزها خیلی اعلام میشد که به نیروي احتیاط احتیاج است. به همین دلیل ما لشکر احتیاط ابوذر که برای جنوب تهران بود را آماده کردیم و علیرضا نوری را فرمانده آن قرار دادیم. تیپ حضرت عبدالعظیم(ع) را از ناحیه ری درست کردیم. تیپ مقداد از غرب تهران آماده شد. تمامی اینها را برای تقویت لشکر ۲۷ و سیدالشهدا فرستادیم. من هم یک هفته قبل از عملیاتها همراه همت بودم و کارهایش را انجام میدادم. این طور نبود که بگویم حالا چون ما عملیات سپاه تهران هستیم، به منطقه برویم و برای همت مشکل ایجاد کنیم، هدف و رفتارمان کمک کردن به حاج همت بود.

این جریانات حاج همت را که با سپاه تهران پیش آمده بود، توضیح دهید؟

حاج همت با مظلومیت فراوان به سپاه تهران میآمد و قضایای پیش آمده را فقط برای من میگفت. حتی حاجی کمتر سعی میکرد به سپاه تهران بیاید، چون بچههای آنجا اغلب روی پله مینشستند و با او کاری نداشتند. حاج همت یک بار برای طرح مشکلات در سپاه تهران جلسه گذاشته بود. من هم در طبقه پایین بودم که یک مرتبه سر و صدا شنیدم. سریع خودم را به او رساندم و دیدم مهدی روشن یقه لباس حاج همت را گرفته است. حاجی هم حرفی نمیزد. مهدی روشن آدم خیلی عصبی بود. بیشتر مشکلات خودش سبب شده بود که با حاجی دست به یقه شود. البته بچههای دیگر او را تحریک کرده بودند. آن روز اینها را جدا کردیم و حاج همت هم رفت.

آن موقع مهدی روشن چه سمتی داشت؟

یک نیروي ساده بود اما قبل از آن فرمانده گردان ۴ بود.

از طرف تیم اکبر گنجی تحریک شده بود؟

بله. گنجی حتی مخالف صد درصد جبهه رفتن بود و یک روز هم به جبهه نرفت.

این صحبت درست است که بعضی از افراد لشکر ۲۷ میگفتند چون لشکر از تهران است، فرماندهاش هم باید تهرانی باشد؟

صحبتهایی بود اما زیاد نمود نداشت. چون همت با اخلاقش طوری رفتار کرده بود که این قضایا نمود پیدا نکند. او اصلاً لهجه اصفهانی هم نداشت. من هم به این مسائل اهمیت نمیدادم. خب حاج احمد هم اصالتاً یزدی بود اما بزرگ شده تهران بود. حسن باقری اصالتاً آذری بود اما بزرگ شده تهران بود. من بچه دولاب هستم و میدانم چگونه با تهرانیها رفتار کنم. اما این حرفها شیطنت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و اکبر گنجی بود. گنجی ارتباط نسبی با بهزاد نبوی دارد و او از این طریق تحریک میشد. آن موقع هم سپاه این طور نبود که بیایند ریز قضیه را دربیاورند که طرف چکاره است، بعد او را به سپاه راه بدهند. آن موقع تقوا و ایمان مطرح بود.

در مورد عملیات خیبر توضیحاتی را بفرمایید.

یادم هست چند روز به تکمیل شناسایی عملیات خیبر مانده بود که یک تیم شناسایی به غرب طلائیه رفته بودند. بعد از شناسایی نتوانسته بودند در تاریکی برگردند و در منطقه ماندند. عراقیها متوجه حضور آنها شده بودند و اسیرشان کردند. وقتی این بچهها اسیر شدند، ذهنیت نسبت به سپاه تهران بدتر شد که بچههای سپاه تهران به هر عملیاتی آسیب میزنند. در اینجا ذهنیت در قرارگاه نسبت به نیروهای تهران خیلی بد بود. حاج همت مسئول کل منطقه شده بود. یعنی مسئولیت تیپ سیدالشهدا، لشکر محمد رسولالله(ص)، بعد از آن لشکر امام حسین(ع) و تیپ المهدی هم با همت بود. هر لشکری که در منطقه حاضر میشد، باید با همت هماهنگ میکرد. منطقه طلائیه، نقطه اصلی عملیات خیبر بود. باید نیروها از طریق هلیبرن و قایق در حور و جزیره شمالی و جنوبی خودشان را به کانال زوجی رساندند و باید به پل سوئیب خودشان را میرساندند که البته دو گردان حبیب و مالک این کار را انجام داد. انتخاب طلائیه خیلی بجا و ضروری بود اما عملیات کردن در آن خیلی مشکل بود. بچهها سه، چهار بار خط را شکستند، کانال را پشت سر گذاشتند و آن طرف رفتند حتی خاکریز را زدند اما نتوانستند آن را تکمیل کنند. چون عراقیها فهمیده بودند ما میخواهیم چه کنیم و ما را پس میزدند.

در عملیات خیبر از بالا به حاجی فشار میآوردند. مدام میگفتند ما میخواهیم کارمان را تمام کنیم و به اهداف نهایی برسیم اما هنوز راه باز نشده بود. چند شب راه باز شده بود، میخواستیم برویم اما عراقیها از سه طرف محکم ایستاده بودند. از طرف داخل، از طرف کوشک و هم از طرف هوا ما را میزدند. واقعاً نمیشد جلو رفت وگرنه بچهها میرفتند. شاید از دو سمت مشکلی پیش نمیآمد اما از وسط حتماً دچار مشکل میشدیم. شب سوم یا چهارم عملیات خیبر بود که حاج همت خیلی ناراحت بود. با همان حالت به من گفت: محمد! از خدا شهادت خواستهام. از بچههای بسیج و سپاه خجالت میکشم. اینها میآیند مزدشان را میگیرند (منظورش تیر و ترکش بود) اما من ۴ سال است در جنگ و کردستان هستم، دریغ از یک تیر و ترکش. از خدا شهادت میخواهم. به او گفتم: این حرفها چیه میزنی؟ تو که همیشه تو خط مقدم در کنار نیروهایت هستی. آن شب حالش خیلی بد شد و حتی به او سرم وصل کردند. لشکر امام حسین(ع) به منطقه آمد اما موفق نشد. تیپالمهدی هم آمد و همزمان با هم به خط میزدیم اما نمیتوانستیم کار را پیش ببریم.

روز هشتم یا نهم عملیات بود که من ۶ تیر خوردم و مجروح شدم. حتی اشهدم را هم گفتم. اما بچهها مرا به عقب برگرداندند و دیگر شهید همت را ندیدم تا اینکه پیکرش را به بیمارستان نجمیه آوردند. مرا با ویلچر به سردخانه بردند و دیدم تیر تانک صورت حاجی را تا زیر فک کاملاً از بین برده است و لباس پلنگی به تن داشت. بچهها تعریف میکردند که طبق مأموریت از طلائیه به دوکوهه آمدیم. سازماندهی کردیم و سریع به منطقه برگشتیم. چون امام فرموده بود باید جزایر حفظ شود، حاج همت به جزیره رفته بود.

یک سال بعد از شهادت شهید همت، شما فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله شدید که شهید رضا دستواره چند ماه در حالی سرپرست لشکر ۲۷ محمد رسولالله بود. در این باره توضیح دهید.

با اینکه در حال مداوا بودم، مسئول عملیات سپاه تهران هم بودم. اوضاع لشکر را از دوستان پرس و جو میکردم. حاج همت در خیبر شهید شد و حاج عباس کریمی از خیبر تا بدر به مدت یک سال فرمانده لشکر شد. بعد از عملیات بدر همه انتظار داشتند که حاج رضا دستواره به عنوان فرمانده لشکر معرفی شود اما نمیدانم به چه دلایلی ۳-۲ ماه سرپرست بود تا اینکه به من گفتند باید بروی بالای سر لشکر. آن زمان دیگر من عصا را کنار گذاشته بودم.

این تصمیمگیری با چه کسی بود؟

آقا محسن رضایی، آقا رشید، فرماندهان مناطق و کسانی که میشناختند، نظر میدادند. البته سوابق هم مطرح بود. حفاظت، عملیات و… هم نظر میدادند. اوایل سال ۶۴ بعد از عملیات بدر، حاج رضا دستواره لشکر را میچرخاند. آن روزها سپهبد صیاد شیرازی مسئول عملیاتهای به قول معروف سریالی شده بود. آنها میخواستند از طریق جزیره جنوبی به سمت منطقه عمومی بصره عملیات کنند. البته موفق هم نبودند زیرا آنچه ارتشیها طراحی کرده بودند، اصلاً شدنی نبود. آن روزها من جانشین تیپ زرهی ۲۰ رمضان بودم. تا اینکه یک روز به ما گفتند باید بروی بالا سر لشکر محمد رسولالله(ص). خب من از قبل روی فرماندهان لشکر شناخت داشتم، بچهها اغلب از سپاه تهران اعزام شده بودند. آنهایی که از مریوان و جاهای دیگر آمده بودند را نیز میشناختم. ۳۱ خرداد ۶۴ فرماندهان دو لشکر تهران مشخص شدند. من به عنوان فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله(ص) و حاج علی فضلی به عنوان فرمانده لشکر ۱۰ سیدالشهدا. جاده صاحبالزمان به سمت هورالعظیم که میروید، سمت راست یک قرارگاهی وجود داشت که فرماندهان لشکرها در آنجا جمع شده بودند. اتفاقاً آن روز مصادف شده بود با عید فطر. حاج رضا دستواره هم در آن جلسه حضور داشت. آقای رضایی به من گفت: میخواهید من به همراه شما برای معرفیتان به مقر لشکر بیایم؟ گفتم نه لازم نیست با حاج رضا میروم. به مقر لشکر که رسیدیم، به حاج رضا گفتم تا فرماندهان لشکر را جمع کند. همه که جمع شدند، آن گاه خود را به عنوان فرمانده لشکر معرفی کردم و کار شروع شد.

شهید دستواره از اینکه به عنوان فرمانده انتخاب نشده بود، ناراحت بود؟

از چهره و رفتارش که به هیچ وجه ناراحتی مشخص نبود. او فردی جسور بود اما اطاعتپذیر هم بود. دلش برای لشکر و کار جنگ میسوخت نه اینکه برای خودش دست و پا بزند. همان روز اول به او گفتم: من خودم بدون فرمانده سپاه به لشکر آمدم و اگر همین الان هم بگویند از لشکر باید بروم، زود میروم. چون فرماندهی به غیر از سختی و بیخوابی کشیدن چیزی ندارد. اما خب با گذشت زمان کم کم دودستگی در لشکر ایجاد شد. ما کارهایی انجام میدادیم و تصمیماتی میگرفتیم که مورد پسند بعضی از دوستان در لشکر نبود.

شما به همراه خودتان کسی را به کادر فرماندهی لشکر اضافه کردید؟

خیر. حتی یک نفر را نیاوردم.

نمونهای از این اختلافات را برای ما میگویید.

مثلاً قبل از فرماندهی من هر کمک مردمی که به صورت نقدی وارد لشکر میشد، کاملاً در اختیار لجستیک قرار میگرفت. حتی فرماندهی لشکر هم نمیدانست که چه مبلغی وارد شده است. خب من به مسئول ستاد لشکر اعتراض میکردم که باید حساب بانکی باز شود و من هم باید از مقدار آن مطلع باشم. در مرحله بعد فرمانده لشکر و مسئول ستاد لشکر با هم تصمیم بگیرند این پولها در کجا خرج بشود. نه اینکه تمام آن در لجستیک باشد. این آمار و اطلاعات باید مشخص میشد چون من پاسخگوي آن مجموعه بودم. لذا بعضی از فرماندهان ستادی در لشکر با من دچار مشکل شدند. از طرفی هم آنها رویشان نمیشد به من چیزی بگویند، لذا اعتراضهای خود را به حاج رضا میگفتند.

آقای دستواره آن زمان چه سمتی در لشکر داشت؟

قائم مقام فرمانده لشکر.

در خارج از لشکر هم کسی بود که با فرماندهی شما مخالفت داشته باشد؟

آقای رحیم صفوی هم دوست نداشت من فرمانده باشم. به همین دلیل در لشکر یک دودستگی ایجاد شد. اختلافات داخلی به علاوه اینکه افرادی هم از بیرون مجموعه لشکر هیزم به این آتش میریختند. مثلاً میگفتند: کوثری تا قبل از فرماندهی لشکر کجا بوده؟ یا اینکه میگفتند فلانی توان اداره لشکر را ندارد. البته من این صحبتها را این گونه تفسیر میکنم که آنها اطلاعات کافی در مورد سابقه من نداشتند. چون من جلوتر از همه آنها وارد سپاه شده بودم. این اختلافات وجود داشت تا در نهایت بعضی از فرماندهان ستاد لشکر از آقا محسن درخواست جلسهای کردند که من در آن حضور نداشته باشم. آن جلسه برگزار شد. آقای دستواره هم در آن جلسه حضور داشت. حالا جالب اینجا بود که در جلسه به این نتیجه رسیده بودند که آقای دستواره محور تمام این اختلافات است اما من این حرف را به هیچ وجه قبول نداشتم.

چرا؟

چون میدانستم حاج رضا اهل این حرفها نبود؛ همان موقع هم میدانستم. چند روز بعد از آن جلسه حکمی از طرف فرماندهی سپاه فرستاده شد مبنی بر اینکه حاج رضا دستواره فرمانده تیپ امام حسن مجتبی(ع) (استان فارس) شود. من هم در جواب گفتم: راضی نیستم و ایشان باید در لشکر محمد رسولالله(ص) باقی بماند.

خود او دوست داشت برود یا بماند؟

دوست داشت بماند. به او گفتم حتی اگر لازم شد، من از لشکر میروم اما تو باید اینجا بمانی. گفت: آخه اینها حکم زده‌‌اند. من قضایای پشت پرده را میدانستم و اطلاع داشتم که حاج رضا از روی دلسوزی این قضایا را دنبال میکند تا اختلافات در لشکر عمیق نشود و به نیروهای پایین منتقل نگردد. به او گفتم: من با محسن رضایی صحبت میکنم و حکم را لغو میکنم. رضا گفت: من مشکلی با ماندن در لشکر ندارم. گفتم: من هم مشکلی ندارم، میایستیم و با هم کار میکنیم.

با پیگیریهایی که کردم، بالاخره حکم را لغو کردم و او در لشکر ماند. با گذشت زمان اوضاع لشکر کمکم روبهراه شد. لشکر چون در یک مقطعی فرمانده نداشت، بیبرنامه شده بود. کسی که باید محور باشد و لشکر را جمع و جور کند، این کار را نکرده بود. بعد از گذشت چند ماه از فرماندهی سپاه دستور رسید که سه لشکر ۲۷ محمد رسولالله(ص)، ۵ نصر و ۸ نجف اشرف باید به صورت ویژه دربیایند. باید یک تیپ زرهی به لشکر اضافه میکردیم. قسمت عمدهای از تیپ ۲۰ رمضان را با لشکر ادغام کردیم. شروع به کار کردیم. قرار بود چند منطقه را شناسایی کنیم تا ببینیم میشود عملیات کرد یا نه؟ یک بار به مهران رفتیم تا ببینیم میتوانیم ادامه عملیات والفجر ۳ را انجام بدهیم یا نه. حاج سعید مهتدی و سعید سلیمانی هم با من میآمدند. البته بعضیها هم بودند که هنوز ناراحت بودند. بعضی از دوستان هم که به لشکر ۱۰ سیدالشهدا رفتند و با این حال کلی هم مشکلات آنجا داشتند و در مقابل آقا محسن ایستادند. البته اینها عامل اصلی نبودند. بعضی از دوستان حرفهایی پیرامون نحوه عملیات در سپاه داشتند. چون قضیه پادگان ابوذر کمی قبل از این قضایا پیش آمده بود. آن زمان شهید عباس کریمی فرمانده لشکر بود و من از تهران ماجرا را زیر نظر داشتم. حتی قضیه اختلافات به تهران کشیده شد.

بیت آقای منتظری و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی علیه آقا محسن، نجات و ذوالقدر شروع به کار کرده بودند. استارت این اختلافات را آنها زده بودند. این اثرات در لشکر ۲۷ سرایت کرده بود اما در لشکر ۱۰ بیشتر بود. به همین دلیل ما و حاج علی را برای این دو یگان معرفی کردند. از این طرف من که مسئول عملیات بودم، میدانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. طوری که حضرت امام از طریق شهید محلاتی پیغام داد. در پادگان ولیعصر که الان سپاه محمد است، پیام حضرت امام را خواندند.

این افراد معتقد بودند فرمانده سپاه پاسداران باید تغییر کند. خود این افراد سه دسته بودند. در دسته اول افراد خبیث بودند همچون اکبر گنجی، عمادالدین باقی و… حضور داشتند که به بچهها خوراک میدادند و آنها را آنتریک میکردند. دسته دوم هم افرادی چون حسین اللهاکرم و نیروهای عملیاتی بودند که حرف اصلی آنها این بود که باید از غرب کشور به دشمن یورش برده شود و نه از جنوب تا زودتر به بغداد برسیم. دسته سوم هم نیروی عادی بودند که در لایه پایینتر قرار داشتند.

زمانی که پیام امام به حمایت از محسن رضایی قرائت شد، خیلی از مسائل تمام شد. بچههایی که اخلاص داشتند و اتفاقاً اکثراً هم همین طور بودند، به مناطق عملیاتی بازگشتند و شهید هم شدند مانند حاج کاظم رستگار و حسن بهمنی. اما افرادی که جزو دسته اول بودند، با جرأت میتوان گفت که حتی یک روز هم به جبهه نیامدند.

به هر حال تعدادی از فرماندهان هم بودند که میخواستند از لشکر بروند اما از من خجالت میکشیدند. مانند شهید نوزاد، نصرت اکبری و حاج جعفر محتشم.

در مورد عملیات والفجر هشت و نقش شهید دستواره در این عملیات برایمان بگویید.

حاج رضا در آن عملیات جانشین فرمانده لشکر بود. دیگر از آن ماجراها هم دور شده بودیم. کمکم خودش متوجه قضایا شد. از طرفی هم حفاظت اطلاعات در عملیات والفجر هشت خیلی سخت بود. به همین دلیل هم بود که عملیات موفقیتآمیز بود. دشمن متوجه نشد که میخواهیم چه کنیم، البته کارهای دیگری هم کردیم که دشمن را غافلگیر کردیم.

همزمان با این عملیات، در جزایر امالرصاص یک عملیات فرعی انجام شد. در هور فعالیت اصلی مهندسی انجام گرفته بود. ارتش هم در شمال غرب کشور در حال اجرای عملیات والفجر ۹، به همین دلیل دشمن به هیچ وجه فکر نمیکرد که سپاه در جنوب دست به عملیات بزند.

۳-۲ ماه قبل از آغاز عملیات مطلع شدیم که حضورمان در والفجر هشت قطعی شده است. لشکرهای ۱۴ امام حسین(ع)، ۸ نجف، ۲۷ محمد رسولالله(ص) و ۱۷ علیبن ابیطالب(ع) پشتیبان بودند. لشکرهای ۲۵ کربلا، ۷ ولیعصر، ۱۹ فجر و ۳۱ عاشورا هم خطشکن بودند. فرماندهان سپاه ما را از این جهت پشتیبان در نظر گرفته بودند که میدانستند ما در برخورد با لشکرهای بعثی کم نمیآوریم. میگفتند شما پشتیبان باشید تا اگر فردا بعثی‌‌ها پاتک کردند، بتوانید مقابلشان بایستید. از همین روی ما را تقسیم کردند. جاده اُمالقصر را به لشکر ما سپردند. جاده استراتژی که از بصره میآمد، به ۱۴ امام حسین(ع) و ۸ نجف سپرده شد. جاده البحار با تیپ ۴۴ قمر بود. طراحی درست و دقیقی صورت گرفته بود. چون بچههای تهران و اصفهان احساسی نبودند و با فکر و منطق کار را دنبال میکردند با اینکه شهید هم میدادند. بعضی تیپها و یگانها خیلی ساده بودند و زمانی که چند شهید میدادند، زود از منطقه برمیگشتند.

ما باید تسلیحات لشکر اعم از توپ، تانک، قایق و… را به منطقه میبردیم. تصمیم بر این گرفته شد تا شبها که هوا تاریک است و دشمن دید کمتری دارد، تجهیزات را از دوکوهه بیاورند. در یک جای جاده که به سمت کرخه میپیچد؛ الان سد کرخه شده و آن موقع خاکی و شنی بود. قرار بود شبها کامیونها با چراغ خاموش در آنجا تردد کنند تا مسائل امنیتی و حفاظتی کاملاً رعایت شود. راننده این کامیونها همه شخصی بودند و نمیدانستند چه خبر است. تنها تعدادی از آنها بسیجی و تک و توک سپاهی بودند. تریلی، اتوبوس، کامیون و کمپرسی همه موظف بودند چراغ خاموش تردد کنند. خیلی سخت بود، صد کیلومتر را با چراغ خاموش حرکت کردن. ۲۰ کیلومتر به آبادان چراغ خودرو را خاموش، خسروآباد را گذرانده و به سمت اروندکنار میرفتند. برای اینکه نیروها دلشان قوت بگیرد و از کارشان مطمئن باشند، من و آقای دستواره یکی دو شب در مسیر رفتیم. حتی یک شب حاج رضا راننده و من کمک راننده کنار او نشستم. او در آن سن کم به راندن تریلی تسلط کامل داشت. بار را خالی کرده و ماشین را کاملاً استتار میکردیم. قبل از اینکه هوا روشن شود، باید از منطقه بیرون میآمدیم. به همین دلیل نمازمان را کنار کارون میخواندیم.

به خاطر اینکه حاج رضا بیشتر در عملیات والفجر هشت نقش داشت، بیشتر جلسات با فرماندهان سپاه را او میرفت. دیگر کارها جا افتاد و همگی به دنبال این بودند که اختلافات کمتر شود.

آقا رضا در عملیات نمیگذاشت من به خط مقدم نزدیک بشوم. هر وقت جلو میرفتم، فقط اخبار را میگرفتم و برمیگشتم. عملیات والفجر هشت، ۷۱ شبانه روز طول کشید. از شب ۲۰ بهمن ۶۴ تا ۳۱ فروردین ۶۵. هر شب و روز درگیری داشتیم. هیچ عملیاتی اندازه این عملیات طول نکشید. مثلاً فتحالمبین ۹ روز طول کشید. بیتالمقدس ۲۳ روز، کربلای ۵ که بعد از والفجر ۸ بود، ۴۵ روز. اما این عملیات با بقیه خیلی فرق داشت. در آن ۷۱ شبانه روز دائماً در کنار هم بودیم.

یک شب آقا رضا را برای جلسه به قرارگاه فرستاده بودم. بعدها آقا محسن به من گفت: دستواره آنقدر آن روز خسته بود که هنگام توضیح دادن عملیات خوابش برده بود. شب آخر والفجر ۸، آقا رضا کارهای به یاد ماندنی زیادی کرد. شوخیاش هم گُل میکرد. یک روز من از قرارگاه برگشتم، دیدم بچهها دارند با صدای بلند میخندند. دلیل خندیدن آنها را پرسیدم. گفتند ۳-۲ ساعت است حاج رضا ما و دشمن را سر کار گذاشته. به قول معروف با بیسیم، بازی جنگی راه انداخته بود.

بازی با بیسیم یعنی چه؟

او از قبل با چند نفر دیگر از بچهها هماهنگ میکرد. آنها را در یک سنگر کنار خودش مینشاند، بعد چند بیسیم پیآرسی جلوی هر کدام از این افراد میگذاشت. به کمک آنها شروع به عملیات فرعی و خیالی میکرد. چون بعثیها بیسم ما را شنود میکردند، دچار اشتباه میشدند و فکر میکردند که نیروهای ایرانی در حال انجام عملیات در منطقه هستند.

یک مرتبه دیگر هم با بیسیم یک شوخی بامزه انجام داده بود. خب آن زمان لشکر دو قرارگاه داشت. یک قرارگاه آن طرف آب و نزدیک خط داشتیم که حاج رضا در آن مستقر بود و عملیات را به صورت مستقیم هدایت میکرد. یک قرارگاه هم عقبه بود و در شرق رودخانه اروند قرار داشت که من در آن مستقر بودم. یک روز که من در قرارگاه فرماندهی سپاه جلسه داشتم، به قرارگاه عقبه لشکر برگشتم. همراه من چند فرمانده ستادی لشکر مثل آقای رمضان هم بودند. وارد سنگر فرماندهی که شدم، دیدم مسئول مخابرات لشکر رنگ به صورت ندارد و دفتر کد رمز که پشت بیسیم از آن استفاده میکنیم تا دشمن اطلاعات را شنود نکند، تندتند ورق میزد. حالش خیلی بد بود. وقتی او را در این وضعیت دیدم، خیلی نگران شدم. از او پرسیدم اتفاقی افتاده است؟ گفت: الان حدود یک ساعت هست که رضا دستواره از پشت بیسیم یک عبارتی را میگوید که هر چی دفتر رمز را نگاه میکنم، معنی آن را نمیفهمم. او پشت سر هم میگوید: برایمان «تکتک» بفرستید. اگر تکتک به ما نرسد، همه بچهها قلع و قمع میشوند. قرارگاه پس تکتک چی شد، ما از دست رفتیم.

هر چه دفتر کد رمز را نگاه کردیم، معنی تکتک را متوجه نشدیم. تا این جمله را مسئول مخابرات گفت؛ آقای رمضان زد زیر خنده. وقتی حسابی خندید، برگشت به ما گفت: دستواره سر کارتان گذاشته. منظورش از تک تک همان بیسکویت مینو است. او هوس بیسکویت تک تک کرده است.

شب آخر والفجر ۸، یعنی ۳۱/۱/۶۵ آرامش در منطقه به وجود آمده بود. ما در قرارگاه خاتم اهواز خوابیده بودیم. صبح نماز را خواندیم. قرار بود صبحانه را بخوریم و جلسه بگذاریم تا تصمیم بگیریم که چکار کنیم. آقای شمخانی به من گفت: شما برو به خط. حالا همان موقع حاج رضا در خط بود. ما هیچ وقت خط را خالی نمیگذاشتیم. آن زمان جعفر تهرانی مسئول اطلاعات و سعید سلیمانی مسئول عملیات لشکر شده بود. حاج رضا هم اینها را هماهنگ کرده بود. رضا دستواره دیگر آن روزها تجربه زیادی پیدا کرده بود چون در اکثر عملیاتها حضور داشت.

آنجا به من گفتند که بعثیها پیشروی کرده و بعضی از نقاط منطقه را تصرف کرده است. نفهمیدم چطور مسیر ۲۰۰ کیلومتری اهواز را طی کردم. شاید با ۱۸۰ یا ۱۹۰ کیلومتر سرعت رانندگی میکردم. ساعت ۹ صبح بود به خط رفتم. جعفر تهرانی شهید شده بود. بعثیها حمله کرده و تا سهراهی مرگ یا شهادت جلو آمده بودند. میدانستیم بعثیها اگر بخواهند به ما حمله بکنند، از همین منطقه خواهد بود. از قبل گفته بودم تا میتوانند در اینجا مین بکارند. مین نامنظم زیادی ریخته بودند، به همین دلیل عراق خیلی کشته داده بود. زخمیهای آنها آنقدر زیاد است که نمیشد به راحتی راه رفت. از آن طرف هم خاکریز ما را گرفته بودند. با تلاشي که آن روز آقا رضا و دیگر بچهها انجام دادند، الحمدلله و به لطف خدا خط را از دشمن پس گرفتیم. میخواهم بگویم حاج رضا آن شب بسیار فعالیت کرده بود، تا ما رسیدیم، الحمدلله والفجر ۸ تثبیت شد.

حاج رضا دستواره از نظر نظامی چه شخصیتی داشت؟

او یک فرمانده عملیاتی به تمام معنا و خوشفکر بود. بسیاری از افرادی که آن روزها در جبهه حضور داشتند، خیلی زود پخته شده بودند. اما به نظر من حاج رضا از همه ما یک قدم جلوتر بود. او بیشتر دوست داشت در خط مقدم و در کنار رزمندگان باشد. این خود نشانه شجاعت زیاد او بود. این نکته بسیار عالی بود. رضا دستواره در طول مدتی که در لشکر محمد رسولالله(ص) حضور داشت به حاج احمد، حاج همت، رضا چراغی، عباس کریمی و من کمک زیادی میکرد. چون کار عملیاتی را در اختیار میگرفت و در پیشانی خط میایستاد. با این حال حوصله کارهای مدیریتی و رتق و فتق مسائل اداری را نداشت. یک جیپ هم داشت. آن را برميداشت و با ۶-۵ نفر و حتی ۱۰ نفر به خط مقدم میرفت. حاج رضا با بیسیم خیلی کارها میکرد. او استاد جنگ روانی و عملیاتی روانی علیه دشمن بود. به طوری که اعصاب دشمن را کاملاً از بین میبرد.

در مورد عملیات کربلای یک برایمان بگویید.

ابتدا قرار نبود عملیات کربلای یک انجام بشود. یک دفعه تصمیم بر این کار گرفته شد. چون عراقیها پدافند متحرک راه انداخته بودند و برای این کار ۹ عملیات انجام دادند. هشت عملیات کوچک بود اما یکی از آنها شاخص بود و مهران را مجدداً از بچههای ارتش گرفتند. شروع کردند در بوق و کرنا که مهران را تصرف کردیم در مقابل فاو. حضرت امام هم از طریق سیداحمد آقا از آقا محسن سه بار پیگیری کرده بود که مهران چرا آزاد نمیشود؟

بعثیها تبلیغات وسیعی داشتند که تأثیرات تصرف فاو را محو میکرد. در صورتی که مهران در مقابل فاو يك به ۵۰ است. فاو عبور از اروند، همسایه شدن با کویت، به خطر افتادن بصره و قطع شدن دست عراقیها از شمال خلیج فارس است. اما مهران شهری بود که هر وقت اراده میکردیم، آنجا را میتوانستیم بگیریم. آنجا یک دشت بود.

امین شریعتی، فرمانده وقت لشکر ۳۱ عاشورا بود. حسین اللهکرم هم مسئولیت اطلاعات را برعهده داشت و منطقه را خوب میشناخت. قرار شد که ما با هم هماهنگ شویم برای عملیات.

در کربلای یک ما کارها را شروع کردیم. عراقیها هم خط مشخصی تشکیل نداده بودند. بعد که دیدند ما به منطقه رفتیم، کم کم خط تشکیل دادند و کمین گذاشتند. ما هر شب خاکریز میزدیم و جلو میرفتیم تا اینکه یک شب برادر کوچک حاج رضا (حسین) که در گردان حمزه بود، شهید شد.

وقتی برادرش حسین شهید شد، به او گفتم به تهران برو. پدر و مادرش را میشناختم. رضا با اصرار به تهران رفت. چند روز بعد برگشت. علاقه عجیبی به شرکت در تمام عملیاتها داشت. من با حالت تحکم به او گفتم: چرا برگشتی؟ حداقل تا هفتم برادرت در تهران میماندی! گفت: حاجی ول کن! من به تشییع جنازه رفتم. حسین را در بهشت زهرا در قبر گذاشتم و گفتم: آی مردم بدانید که این قبر کناری مال خودم است. آن را به کسی ندهید، میخواهم کنار داداشم باشم. حسین آمد جبهه و مزد خود را گرفت و رفت. ما که الان در جبهه غرب و جنوب داریم کار میکنیم، هنوز زندهایم.

حالت رضا خیلی تغییر کرده بود. آن روزهای رضا مرا یاد حاج همت انداخته بود. حاجی در خیبر به من گفت: نیروهای سپاهی و بسیجی به منطقه میآیند و با خدای خود معامله میکنند. مزد خود را میگیرند و میروند زخمی یا شهید میشوند. اما من ۴ سال است در کردستان و جنوب هستم. نه تیری و نه ترکشی. از خدا شهادت میخواهم.

به هر حال حاج رضا به منطقه آمد و ایستاد و کار کرد. چند مرحله از عملیات را انجام دادیم. مرحله اول که در مهران تمام شد، من به خط رفتم تا بعضی از کارها را هماهنگی کنم. آنجا بودم که حاج قاسم سلیمانی هم رسید. لشکر ما و لشکر ثارالله در کنار هم در منطقه عملیات میکرد. حاج قاسم به من گفت: ما برای دیدن اوضاع خط میخواهیم به آنجا برویم. قاسم سلیمانی، حاج رضا دستواره، سعید مهتدی و سعید سلیمانی سوار دو موتورسیکلت شدند. آنها بدون اسلحه و با خیال راحت رفتند. چون بچهها تا چند کیلومتر جلو را گرفته بودند.

یک ربع از رفتن آنها نگذشته بود، ما در خاکریز بودیم. یک مرتبه دیدیم آنها با رنگ پریده و سفید در حال دویدن به سمت ما هستند. وقتی رسیدند، ازشان پرسیدم چی شده؟ ماجرا از این قرار بود که اینها در جاده داشتند با موتور میرفتند که یک مرتبه یک گروهان کامل عراقی با اسلحه و تجهیزات جلویشان سبز شده بود. آنها از داخل شیار بالا آمده بودند.

گویا فرمانده آن گروهان به نیروهایش دستور داده بود که با نیروهای ایرانی درگیر نشوند و شب را در گوشهای پنهان شده بودند. هوا که روشن میشود، میخواستند به خط خودشان برگردند. در راه با بچهها مواجه شده بودند. اینها هم ابتدا به گمان اینکه این عراقیها اسیر هستند، با موتور جلو میروند. وقتی به آنها نزدیک میشوند، متوجه تجهیزات آنها میشوند و چون سلاحی نداشتند، از ترس درگیری موتور خود را وسط جاده رها کرده و به سمت ما با سرعت برگشته بودند. البته چارهای هم جز این کار نداشتند. من بیسیم زدم به آقای نوروزی که الان مسئول لجستیک سپاه است، آن موقع مسئول زرهی لشکر بود. به او گفتم با نفربر به سمت آن گروهان برود و آنها را دستگیر کند. چون عراقیها نمیتوانستند از خط ما رد شوند، هرجا میخواستند بروند، با بچههای ما برخورد میکردند. ما مهران را آزاد کرده و روی ارتفاعات قلاویزان رفته بودیم. بالاترین ارتفاع را پشت سر گذاشته بودیم و شب آخر باید یک عملیات انجام میدادیم که خاکریز را به دشت بکشانیم تا به منطقه مشرف شویم. آن شب ما با حاج رضا و بچههای دیگر خیلی تماس گرفتیم. عملیات در تیرماه بود. از ساعت ۱۰ شب تا ۳ نیمه شب تماس گرفتم، هیچ کس جواب نداد. دلم شور میزد. دیدم مهندسین در خط مشغول کار خود بودند و خاکریز میزنند. دیگر دلم طاقت نیاورد. سوار ماشین شدم با بیسیمچی و راننده به خط رفتیم. سراغ حاج رضا را گرفتیم اما خبری نبود. پای میدان مین عراقیها رفتم. گردانی که باید به ارتفاعات قلاویزان میرفت هم مانده بود. دستور دادم تا راه را باز کنند و سریع بالا بروند. ساعت حدود ۴۵/۳ صبح بود. برگشتم دیدم مهندسین لشکر کار گردان حبیب را انجام میدهند. میخواستم به سمت عقب برگردم که یکسری کارها را روبهراه کنم و نماز هم بخوانیم. دیدم حاج رضا با جیپ آمد. شیبانی، سعید سلیمانی و حسین بهشتی هم با او بودند. به او گفتم: کجایی تو؟ دیدم اگر بخواهم ادامه دهم، بحث بالا میگيرد. چیزی نگفتم فقط به او گفتم این کارها انجام شده و بقیه‌‌اش را ادامه بده. به ۵ دقیقه نرسید داخل سنگر آمد. داشتم نماز میخواندم. هوا داشت رو به روشنایی میرفت. رکعت دوم بودم که صدای بمباران شدیدی به گوش رسید. هواپیماها آمده بودند و آتش میریختند؛ خمپاره هم از آن طرف میآمد. نمازم كه تمام شد، بیرون آمدم. دیدم یکی از بچهها با جیپ آمد. سراغ مرا گرفته بود که کجا هستم. دیدم سعید مهتدی زخمی شده. جنازه حاج رضا هم داخل جیپ بود.

این خبر را به اشتراک بگذارید :